حاج رضوان
|
چهارشنبه 20 شهریور 87 ساعت 11:5 صبح حرفهایش را تکاندم و روی نرده های پنجره گذاشتم تا خشک شود. خیس بودند . همه کلماتش! بعد از آن فقط نگاهم می کرد. بی هیچ حرف تازه ای! نوشته شده توسط :
|